خاطرات دکتر گرمارودی از دارالمومنین قم

0

«من در یادداشت های خاطرات کودکیم صحنه هایی فوق العاده فراموش نشدنی از این دارالمومنین [قم] آورده ام.» (علی موسوی گرمارودی، روزنامه اطلاعات، ۶ مرداد ۱۳۵۹)
نویسندۀ این کلمات در نامه‌ای که حدود دو سال پیش در بارۀ دیوان ادیب‌الممالک فراهانی تصحیح و رسالۀ دکتری ایشان نگاشته بود، به مناسبت آن‌که ادیب اشعاری در مورد شماری از بناهای قم سروده بود، از ایشان درخواست نشر این خاطرات را کردم. امید است بعد از چند دهه این انتظار برآورده شود. مطمئنا” با قلم شیوایی که از حضرت‌شان سراغ داریم، خاطراتی خواندنی و لذت بخش خواهد بود. گویا جناب دکتر درآن ایام در محلۀ ما – خیابان باجک – اقامت داشتند. در این صورت حظ خواندن برای امثال بنده دو چندان خواهد بود.
شایان گفت است که نوشتپارههای نگارنده بعضا دچار اغتشاش و ناپاکی زبانی است. در صورتی که کاغذی(چاپ) گردد، کوشش در رفع آن خواهد شد.
سید محسن محسنی

 

زندگی نامه خودنوشت دکتر سید علی موسوی گرمارودی

تولد

نام من سید علی موسوی گرمارودی است، نام پدرم سید محمدعلی، زاده «گرمارود» الموت قزوین و نام مادرم خانم آغا، زاده «شیروان» محله تنکابن است.
یکشنبه، ۳۱ فروردین ۱۳۲۰ ش، به دنیا آمده‌ام (۲۲ ربیع الاول ۱۳۶۰ ه ق، برابر با ۲۰ آوریل ۱۹۴۱ م)
بدین ترتیب، ۶۱ سال پیش، از پدری الموتی و مادری تنکابنی، در محله «چهارمردان» قم به دنیا آمدم. نخستین فرزند خانواده هستم…

دوران تحصیل

پدر، مرا در آستانه نه سالگی به دبستان ملی باقریه- واقع در ضلع جنوب غربی مدرسه فیضیه – برد و نامم را در کلاس اول ابتدایی نوشت!
چند روزی بیشتر در کلاس نمانده بودم که اولیای مدرسه دریافتند بیشتر از همکلاسی هایم می‌دانم و مرا به کلاس دوم بردند. یک هفته بعد، از دوم هم به کلاس سوم رفتم و اگر ریاضیات، بیشتر می‌دانستم، به چهارم هم می‌توانستم بروم.
دوره دبیرستان، از دبستان بسیار بهتر بود. سالی که من وارد دبیرستان می‌شدم، روان شاد شهید دکتر بهشتی – رضوان الله تعالی علیه- دبیرستانی در خیابان باجک قم دایر کرده بود، به نام دین و دانش و می‌خواست تنها با کلاس اول دبیرستان بیاغازد. دانش آموزان این کلاس را با وسواس بسیار، خود بر می‌گزید. با آنکه با پدرم آشنا بود. معهذا مرا طبق ضوابط خود، با آزمون پذیرفت و جمعا بیش از سیزده دانش آموز انتخاب نکرد علاوه بر مدیریت با اقتدار، تدریس زبان انگلیسی ما را نیز به عهده داشت معلمان دیگر عبارت بودند از: استاد علی اصغر فقیهی ، دکتر حسین اشراقی، زنده یاد شهید دکتر مفتح ، دکتر بزرگ نیا ، دکتر رضوانی، دکتر مظاهر مصفا، دکتر شیمی و عده‌ای دیگر…

هجرت به مشهد

در خرداد سال ۱۳۳۸ ش، در نوجوانی، پدر، دست مرا گرفت و از قم به مشهد رضا- علیه آلاف الثنا- برد و پس از خدا و آن امام همام، به دوست خود، زنده یاد حضرت حاج شیخ مجتبی قزوینی – رضوان الله علیه- سپرد تا عطش آموختن مرا، از آبشخور علوم ادبی اسلامی، فرو بنشاند.
حاج شیخ- که صلابت دانش را در کنار فسحت اخلاق، چون کوهسار مشرف به هامون، فراهم داشت- مرا به استاد مسلم ادب عربی در آن ایام، روان شاد حجه الحق شیخ محمد تقی ادیب نیشابوری ، مشهور به «ادیب ثانی» رهنمون شد و من بنده، طی چهار سال، کتاب‌های «بهجت المرضیه» (سیوطی)، «مغنی» و «مطول» و یک- دو کتاب دیگر را نزد آن فرزانه بسیاردان، فرا گرفتم…

بازگشت به مشهد

وقتی پس از چهار سال به قم بازگشتم، غائله «انجمن‌های ایالتی و ولایتی» شروع شده بود. در واقعه مدرسه فیضیه، حضور داشتم. یک بار هم در قم دستگیر و تا آستانه زندانی شدن رسیده بودم که با کوشش مرحوم آیه الله ربانی شیرازی نجات یافتم. پس از دستگیر شدن امام خمینی رحمه‌الله‌علیه و بعد از واقعه ۱۵ خرداد ، چون پدر نیز از قم به شهر ری کوچ کرده بودند، من هم در تهران مقیم و معلم دبستان و بعد دبیرستان علوی شدم. در ۱۳۴۵ به دانشگاه و دانشکده حقوق راه یافتم و با برخی مبارزان اسلامی و غیر اسلامی ضد رژیم، آشنا شدم. در همین سالهاست که با شهیدان بزرگوار، مرحوم رجایی و مرحوم باهنر ، آشنا شدم و ارتباط خود را با شهید بزرگوار، بهشتی، نیز حفظ کردم، این بزرگوار حتی در زمانی که به آلمان رفته بودند، از ارسال نامه و دادن رهنمود، خودداری نمی‌فرمودند…
تحصیلات دبیرستانی‌ام نخست ریاضیات بود، بعد، برخی علوم ادبی اسلامی و ادبیات عرب را در مشهد خواندم، آنگاه برای ورود به دانشگاه، به طور متفرقه امتحان دادم و دیپلم ادبی گرفتم، با آنکه در امتحان ورودی دانشگاه در رشته ادبیات در سراسر کشور نمره ممتازی احراز کرده بودم، اما مجبور شدم به دانشکده حقوق بروم، زیرا تنها دانشکده نصف روز بود و من می‌توانستم نیم دیگر روز را برای گذران زندگی کار کنم…

فعالیتهای فرهنگی

در کنار همه اینها، تجربه مشکل در آوردن ماهنامه ادبی «گلچرخ» را هم دارم که ۲۴ شماره، هر ۱۵ روز یک باز، از تابستان ۶۵ تا تابستان ۶۶، درآمد و بعد هم از سال ۷۱، به صورت مستقل در می‌آمد و باید گفت، لنگ لنگان قدمی بر می‌داشت تا آنکه من به عنوان رایزن فرهنگی کشورم برای مدت چهار سال (تا اول تیرماه ۸۲) به تاجیکستان رفتم. به هر روی، گرفتاری‌های فراوان، مرا از کار توغل و تمرکز در کار عزیز و اصلی‌ام «شعر» و «خدمتگزاری کلمه» باز داشته است.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.