مظاهر مصفا

1

مظاهر مصفا، فرزند اسماعیل مصفا، در سال ۱۳07 در قم در خانواده‌ای بافرهنگ از اهالی تفرش به دنیا آمد. در زمانی که تنها ۴۰ روز از تولدش می‌گذشت، خانواده‌اش به قم نقل‌مکان کردند. پدر وی در ادارهٔ «سجل احوال» (سازمان ثبت احوال) کار می‌کرد. مصفا دوران تحصیلات اولیهٔ خود را در مدرسهٔ حکیم نظامی قم سپری کرد و سپس دوران متوسطه را در دارالفنون گذراند و به دانشسرای عالی رفت و به تحصیل در رشتهٔ ادبیات مشغول شد؛ و تحصیلات خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی تا اخذ درجهٔ دکتری از دانشگاه تهران ادامه داد و با تأییدیهٔ بدیع‌الزمان فروزانفر به پایان‌نامهٔ وی با عنوان «تحول قصیده در ایران»، موفق شد مدرک دکتری خود را اخذ کند. هم‌زمان با ادامهٔ تحصیل، به استخدام آموزش و پرورش درآمد و مدتی هم رئیس ادارهٔ فرهنگ قم بود و چندی هم ریاست مدرسهٔ عالی قضایی قم را به عهده داشت.
برادر بزرگ‌تر وی ابوالفضل مصفا (مصفی)، و خواهر وی خانم مصفا (مادر فؤاد حجازی، آهنگساز) از استادان زبان و ادبیات فارسی هستند. او در جوانی با دکتر امیربانو کریمی (استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران)، دختر امیری فیروزکوهی (شاعر معروف معاصر)، ازدواج کرد و از وی صاحب فرزندانی شد که از آن جمله‌اند: علی مصفا (بازیگر سینما و تلویزیون و همسر لیلا حاتمی)، کیمیا مصفا، گلزار مصفا، امیراسماعیل مصفا دارای مدرک دکتری فیزیک و استادیار فیزیک دانشگاه صنعتی شریف (متخصص در زمینهٔ تئوری ریسمان).

از دیگر سوابق علمی و اجرایی وی می‌توان به ریاست پردیس فارابی دانشگاه تهران (پردیس قم) و دبیری دبیرستان‌های تهران، ریاست انتشارات و مدیریت مجلهٔ آموزش و پرورش، دانشیاری دانشگاه شیراز و ریاست دبیرخانهٔ مرکزی دانشگاه شیراز اشاره کرد.

مظاهر مصفا یکی از قصیده‌سرایان شاخص ایرانی بعد از ملک‌الشعرا بهار است. وی در کشورهای افغانستان و هند و دیگر کشورهای فارسی‌زبان نیز دارای شهرت است. قصیدهٔ «هیچِ» او یکی از شعرهای اوست که دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمهٔ روشن به بررسی آن پرداخته و پروفسور صلاح الصاوی (شاعر و سخن‌سنج مصری) در کتاب العدمیّة فی شعر آن را ترجمه، نقد و بررسی کرده‌است. تاکنون چند مجموعه شعر از او به چاپ رسیده که از آن جمله است: ده فریاد، سی سخن، پاسداران سخن، توفان خشم، سپیدنامه، سی‌پاره و… همچنین تصحیحات وی بر دیوان ابوتراب فرقتی کاشانی، مجمع‌الفصحاء رضاقلی‌خان هدایت، نزاری قُهستانی، سنایی، سعدی، نظیری نیشابوری و جوامع‌الحکایات عوفی منتشر شده‌است.

آثار (مجموعه شعر، تصحیح)
پاسداران سخن (چکامه‌سرایان)، شامل مجموعه اشعار از رودکی تا عصر حاضر
توفان خشم (چهل چکامه)
ده فریاد (مجموعه شعر)
سپیدنامه (مجموعه شعر)
سی‌پاره (مجموعه شعر)
سی سخن (مجموعه شعر)
شب‌های شیراز
قند پارسی
نسیم
نسخه اقدم (مجموعه چهارپاره‌ها)
تصحیح دیوان ابوتراب فرقتی کاشانی
تصحیح مجمع‌الفصحاء (در چندین جلد)
تصحیح دیوان نزاری قهستانی
تصحیح دیوان سنایی
تصحیح کلیات سعدی
تصحیح جوامع‌الحکایات عوفی (در چندین جلد)
و…
نمونه اشعار:

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

دل خسته لرزید و گفتا دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟

بگفتا که هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار

نمانده ست بر جای الا دریغ

شب و روزها و مه و سالها

گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس

گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس

گذشتند و گفتم دریغا دریغ

2

مه و سالها هرچه بر ما گذشت

طرب کاه و اندوه افزا گذشت

شب و روزها از پی یکدگر

امید افکن و عمر فرسا گذشت

مه و سال با ای فسوسا رسید

شب و روز با ای دریغا گذشت

رسید از غم و درد جانم به لب

به من لحظه و ساعتی تا گذشت

غم هستی من- که جز غم نداشت

شتابان رسید و شکیبا گذشت

اگر بود شادی- که هرگز نبود

چو برق آمد و برق آسا گذشت

چه حاصل ز دیروز و امروز من

که این هر دو در فکر فردا گذشت

نداند کسی جز من و روز و شب

که بر من چه روز و چه شبها گذشت

به شبهای عمرم که از دیرباز

به یاد تو ای ماه سیما گذشت

ز خود پرسم آیا سپیده دمید

شب هجر باقی بود یا گذشت

به خود گویم از بهر تسکین درد

اگرچند درد از مداوا گذشت

مخور غم که گویا سپیده دمید

شب تیرۀ هجر گویا گذشت

مخور غم که این زندگی هرچه بود

بد و خوب یا زشت و زیبا گذشت

بلی عمر من روز و شب سال و ماه

بسی سخت بگذشت اما گذشت

گذشتم ز هستی که در روزگار

توان رستن از هر غمی با گذشت

ز مهر تن توبه سوز تو نیز

گذشتیم و شوق تمنا گذشت

تواند کشد دست از ناکسی

کسی کز سر جمله دنیا گذشت

ستم هرچه کردی و خواهی بکن

ز تو ما گذشتیم و از ما گذشت

ولی از تو می پرسم ای سنگدل

که از تو خدا خواهد آیا گذشت؟

3

دیدی به روزگار، غم روزگار، چشم؟

دیدی چگونه بود خزان و بهار چشم؟

ناخن کشید در تو و شد ناخنه پدید

بی ناخن زمانۀ ناخن گذار چشم

دیدی چه کرد با تو زمانه به سال و ماه؟

دیدی چه کرد با من لیل و نهار چشم؟

چون مار پیسه گشت جهان گرد خویش و من

هردم گزیده گشتم ازین پیسه مار چشم

دیری ست خیره ماندی در آن غبار دور

چندان که تیره گشتی، از آن غبار چشم

گفتی کزان غبار سواری برون جهد

نزدیک شد غبار و نیامد سوار چشم

زاری ز حد گذشت و نزاری به حد رسید

تا چند از گریستن زارزار چشم؟

عمری نظر به راه شب و روز دوختی

دیدی چه حاصل آخر ازین انتظار چشم؟

دانی چه بود حاصل یک عمر انتظار؟

من تیره روز ماندم و ماندی تو تار چشم

ما را ز پا فکندی و رفتی تو خود ز دست

ما را نزار کردی و گشتی نزار چشم

آینده یی نماند و گذشته تباه شد

در حال هیچ نیز نبینم قرار چشم

رویینه تن نبودم و بودم به تو امید

گفتم نه ای چو دیدۀ اسفندیار چشم

دارایی ام سکندر ملعون غم شکست

تو ماهیار بودی و جانوسیار چشم

دیدم هزار چشمه خطا از تو روز و شب

مهر و مه است شاهد و چرخ هزارچشم

بینایی تو از تو و کوری من ز من

ما را به حال کوری خود واگذار چشم

گفتم به بوستان و گلستان بری مرا

آوردی ام به خاره ستان خارزار چشم

خوارت کند خدای که خواری مرا ز توست

هرگز مباد کس چو منِ زار خوار چشم

من تهمتن نی ام تو شغادی اگر، بگوی

از چه فکندی ام به بن چاه سار چشم؟

دستم اگر به تیر و کمانی رسد ز بخت

می دوزمت شغادصفت بر چنار چشم

میلت کشم به مُقله۱ دلم ره نمی دهد

در محنتم ز کاوش این خارخار چشم

شمع رهم نبودی و بودم به تو امید

پی سوز دست اهرمنی نابکار چشم

کوری مگر؟ به صحبت قومی کشاندی ام

خونخوارتر ز تازی و ترک و تتار چشم

گویی چه دیدنی ست درین روزگار شوم؟

قتل است و غارت و ستم و ایلغار چشم

در این دیار شوم نه مردی نه مردمی ست

جز دیدن مخنّث و امرد مدار چشم

زنهار بیش ازین چه نمایی مرا؟ بس است

دیدار دیومردم زنهارخوار چشم

خون دلم کشیدی و بر خاک ریختی

راز دلم ز کار تو شد آشکار چشم

خونخواره نیست خاک ز سنگین دلی به خاک

خون دلم چو ابر بهاران مبار چشم

چشم کسان شدی و شدی پایمرد خلق

امروز چشمکی۲ ست تو را دستیار چشم

چشم منی هنوز و امیدم به لطف توست

گرچه تو راست چشمک بی اعتبار چشم

چون چشمکت فگار شود من دگر کنم

چشمم دگر کنی تو چو گردد فگار چشم؟

دارم غمت به دل که تو مسکین بسا شبا

بگریستی به حال من ای غمگسار چشم

بینایی ات به کار هنر بی شمار شد

شد دوخته به جانب تو بی شمار چشم

دیدند بی نظیرت در حدّت نظر

تیر نظر فکندند از هر کنار چشم

عین کمال بودی و از چشم زخم خلق

دیدی کمال منقصت از روزگار چشم

4

دلم بستهٔ مهر دلبند نیست

ز دیدار دلبند خرسند نیست

به مهر تو سوگند ای سست مهر

اگرچه دگر جای سوگند نیست

چو بشکسته یی آخرین عهد من

دگر با توام رای پیوند نیست

بلی آنکه صد بار پیمان شکست

بدو عهد بستن خوشایند نیست

تو را آزمودیم ما بارها

به کار تو جز ریب و ترفند نیست

به دل تا فریبیت صورت نبست

به لبهات نقشی ز لبخند نیست

تو مردم فریبی نیی مهربان

دل تو به مهر کسی بند نیست

سزاوار دست سلیمانیم

نگینی که دیوان ربودند نیست

گوزنی که روبه به چنگ آورد

پسندیدهٔ شیر ارغند نیست

به سویم دگر تیر عشوه مبار

که بر تن ز صبرم کژآغند نیست

دل خستهٔ آرزومند من

که دیگر تو را آرزومند نیست

گسسته ست زنجیر امید و بیش

به دام هوای تو پابند نیست

در خانهٔ دل بسی کوفتم

که جویم تو را لیک گفتند نیست

1 نظر
  1. مهدی محمدی می‌گوید

    سلام ممنون سید جان عالی بود

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.