نوروزنوشتِ سوم: «مراسمات سال نو در قمِ دوره‌ی قاجار»

0

سکینه سلطان ملقب به وقارالدوله در ابتدا یکی از همسران ناصرالدین‌شاه بود که چهار سال بعد از مرگ ناصرالدین‌شاه به قصد زیارت عتبات و حج بار سفر می‌بندد و به همراه پنج نفر به اذن همسر جدیدش که یکی از افراد مشهور شیراز به نام معتصم‌الملک بود به راه می‌افتد. هم در راه رفت و هم در راه برگشت به تهران از شهر قم می‌گذرد و تجربه‌ی زیارت خود را در سفرنامه‌ای  خواندنی به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد. هجده ماه بعد از شروع سفر، در روزهای پایانی اسفند و نزدیک سال نو در مسیر برگشت به قم می‌رسد:

«يوم سه شنبه، بیست وهفتم. صبح زود به حرم مطهر مشرف شده، نوابة حاجیه شمس‌الدوله را در حرم ملاقات نموده و احوالات سلامتی حضرت اشرف ارفع اسعد والا شاهزاده اعظم را پرسیده و هزار مرتبه شکر، سلامتی آن وجود مقدس را اطلاع یافتیم. حضرت عليه شمس‌الدوله فرمود خانه من به حرم خیلی نزدیک است. امروز بیایید خانه ما که شما را ببینم. قرار گذاشته که عصر امروز بروم. سه ساعت به غروب مانده، چادر کرده، اول به حرم مطهر مشرف شده بعد از زیارت به خانه نوابة عليه حاجیه شمس‌الدوله رفتیم. خانه حضرت مستطاب، اجل اكرم افخم اعظم منزل نموده‌اند. قدری راه حلب را پرسیدند چون که خود نوابه عليه از راه جبل به مکه معظمه مشرف شده بودند. قدری صحبت نموده، چای و عصرانه هم صرف شد. بعد چادر کرده به تماشای روی قبرستان رفتیم. چون که نوابة عليه مهروماه خانم، دختر حضرت نواب اشرف، والا سپهسالار، قدری ناخوش بود نواب علیه زن‌های سپهسالار را نبردند. فرمودند شماها نیایید. وقتی که ما تماشا کردیم و به حرم رفتیم، آن وقت می‌فرستم بیایید حرم مطهر، من هم سیده خانم و ماهرخ و فرخنده را پیش آنها گذاشتم. خودم تنها همراه نواره حاجیه شمس‌الدوله رفتم.

اهل قم شب آخر سال را روی قبرهای اموات چادر می‌زنند. چراغ و شیرینی می‌گذارند. روضه می‌خوانند. مردم جمع می‌شوند، شیرینی‌ها را قسمت می‌کنند. فاتحه می‌خوانند و می‌روند. مثل شب پانزدهم شعبان که اصفهانی‌ها برات می‌دانند… باری تماشا کرده به حرم مشرف شدیم. زیارت نموده، به خانه آمدیم.

یوم چهارشنبه، بیست و هشتم، ختم سنه. صبح بعد از صرف چای به حرم مطهر مشرف شده، دیدم حضرت عليه نوابه فخرالسلطنه در حرم مشرف هستند. بعد از احوال‌پرسی از من فرمودند حاجیه زهرا خانم این‌جا بودند و احوال شما را پرسیدند. مشغول طواف بودم، دیدم سرکارعليه عاليه حاجیه زهرا خانم مشغول زیارت می‌باشند. ایشان را ملاقات نموده، بسیار شکر خدا را به جای آوردم که زنده ماندم و دوستان را ملاقات نمودم. در این بین دیدم حضرت عليه شمس‌الدوله مرا صدا زدند فرمودند: امروز جاروب می‌کنند حرم را. زود به خانه نروید. تماشا کنید. من هم یک جاروب گرفتم، قدری جارو کردم که دیدم جمعیت شده همه‌ی خدام و اعیان این‌جا و بزرگانی که همراه حضرت علیه بودند دادند. همه آمدند. آمدند دور تا دور ضریح جاروب کردند و درب ایوان طلا صف کشیدند و خطبه خواندند. خطبه تماشای زیادی داشت.

 

پنج شنبه، بیست ونهم، امروز صبح از خواب برخاسته، نمد و جای نمازی دادم بدهند خدام که جای بگیرد. آقا سید آقا بزرگ خدام برای من جای گرفته، علیرضا را نشانیده بود. سه ساعت از دسته گذشته، من رفتم دیدم به قدری جمعیت بود که راه عبور نبود. هر طوری بود رفتیم. جای خوبی هم گرفته بودند. نشستیم. تحویل (سال) که شد زیارت‌نامه خوانده به خانه آمدیم. دیدم جناب میرزا آمده، او را دیدن نموده، گفت همراه عروس معتمد‌السلطنه آمدم که بروم شیراز. چون که حضرت اشرف والا، نواب شعاع‌السلطنه، حاکم شیراز شده. معتمدالسلطنه وزیر او شده. میرزا هم همراه آنها آمده. او را دیدیم و رفت. بعد زن برادر آقا آمده دیدن کردیم. گفت حاجی‌خان چندی‌قبل به طهران رفته است. زنش ترک است. بدزنی نبوده، قدری با او صحبت کردیم. دیدم سردار معتمدالسلطان آقای عزیزخان عیددیدنی آمده، قدری نشسته، عیدی او را دادم و تشریف بردند… عصر دو ساعت به غروب مانده، به زیارت شاه حمزه رفتم. از آنجا به حرم مطهر مشرف شدم…»

 

منبع: کتابِ خانم! فردا کوچ است، ص 181-177

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.