استاد حسن بنا از نگاه میرزا مهدی خان‌شقاقی (ممتحن‌الدوله)

0

در سال ۱۲۹۳ قمری (مطابق ۱۲۵۳ شمسی و ۱۸۷۴ میلادی) با همین شخصِ محترم به زیارت حضرت معصومه(ع) رفتیم و موقع تحویل سال را در بقعۀ مبارکه حاضر بودیم. در همان چند روز اقامت به تماشای اماکنِ معروف که به فرمایش سلاطین صفویه ساخته یا تعمیر گشته بود رفتیم و از هنرها و صنایع و کاشی‌کاری‌های آن عصر لذت بردیم و قبور سلاطین صفویه و قاجاریه را دیده و به فاتحه یاد کردیم. از آن جایی که فن و رشتۀ اصلی من مهندسی راه و پل‌سازی و ساختمان بود و از طراحی و معماری بی‌خبر نمی‌باشم، روزی در سر مقبرۀ فتحعلی‌شاه ایستاده و از زاویۀ دید تزئینات و کنده‌کاری و منبت کاری که در روی سنگ مرمر قبر نموده بودند نقشه برمی‌داشتم و در این کار به دستور علم مناظر و مرایا عمل می‌کردم. یک وقت ملتفت شدم که ریشِ مردی به صورت من می‌خورد. اگرچه سی سال از سنم می‌گذشت با وجود اینکه ریش می‌تراشیدم و بدمنظر هم نبودم ناراحت شدم. نگاه به عقب سر کردم مردی بلند بالا- کلاه بلندی را دیدم که ریشش تا پرشال آمده و از پشت سر من نگاه به ترسیمات من می‌نمود.

چون هنوز افکار فرنگی مآبی در سرم بود شخص ناظر را مخاطب نموده با کمال تغیر دلیل تجسس و فضولی او را سوال نمودم. مرد متجسس مزبور با منتهای آرامی و خونسردی جواب داد: ببخشید آقا می‌بینم خطی را غلط کشیده‌اید. می‌خواستم شما را یادآور شوم.

این جواب بیشتر مرا به هیجان آورده بیاض و مداد را به او داده گفتم گر تو بهتر می زنی بستان بزن!

آن شخص مداد را به دهان برده فقط خطی به روی نقشه من اضافه کرد. یعنی یکی از خطوط مرا که بایستی منحرف کشیده باشم و متوازی کشیده بودم منحرف کشیده و بیاض و مداد را به من اعاده داد و با لبانی متبسم گفت: آقا حالا نظاره نما.

بنده قدری دقت کردم دیدم حق به جانب اوست. از گفتار خود خجل شدم و ادب گشتم و با کمال ملایمت عذر تغییر و تقصیر خود را خواستم و از او سوال کردم علم مناظر و مرایا را در پیش کدام استاد یاد گرفته‌اید که بدین خوبی غلط مرا تصحیح نمودید؟

جواب گفت از این علم بی خبر هستم؛ سهل است سواد هم ندارم. فقط چشم من به من حکم کرد که کار شما و نقش شما خوب به عمل آمده باشد.

واقعاً از این همه هوش و هنر بعضی افراد ایرانی بی‌نهایت شادمان شدم و باز هم در موضوع تشددی که به او کردم اظهار تأسف نمودم. او با اصرار تمام من و رفیقم را برای شام به منزل خود دعوت نمود و «قونویت» پلو به ما داد. («قونویت» از نوع کلم قمری است و غالب اهالی قم به اشکال مختلف با آن غذا درست می‌کنند.)

«مرحوم میرزا حسن خان منشی اسرار» و بنده دعوت او را قبول نموده و بعد از نماز در آستانۀ حضرت معصومه(ع) به هدایت پسر آن شخص به خانۀ او رفتیم. معلوم شد نام این شخص «استاد حسن معمار» است و در این هنر و صنعت دارای علم طبیعی و خدادادی است؛ چنان‌که مشکل‌ترین بناها را ترسیم و ساخته و در فن معماری و مهندسی و ساختنِ پل‌های مختلف و مناره‌ها که از دو طرفِ پله صعودی و نزولی باشد استاد زمانِ خودش است.

آن شب هرقدر در این فنون از او سوال کرده و نقشه‌ها کشیدم، این شخصِ عامی با اندک تفکری جواب‌های کاملاً صحیح داد که من مبهوت ماندم. فردای آن شب ما را به تماشای کاروانسرایی که از افکار خودش بود و ساخته بود، برد. واقعاً اسباب تعجب من شد که خداوند چه هوش و کیاستی به او داده است.

افسوسی که هست این است که پس از مراجعت از قم مرحوم سپهسالار به خیال ساختن عمارت بهارستان و مسجد افتاد و طراحی و ساختن آن بناها به من رجوع گشت و من همین استاد حسن را جهت همکاری از قم به تهران آوردم و مرحوم میرزا حسن خان منشی اسرار هم همراهی نمود و شهریه و انعام دادند و ساختن این بناها را از مسجد ناصری (سپهسالار) و عمارت بهارستان به من و به او رجوع کردند و من مثل مهندس طراح فقط در ساختن آن بنا نظارت می‌کردم.

«مرحوم آقا وجیه»، سپهسالار ثانی، که طرف توجه آن مرد بزرگ بود برای اینکه ده از یک معماران دیگر بخورد متأسفانه این خدمت معماری را از او سلب نمود و به معماران خود رجوع نمود و آن مرد معمار قمی ذوفن را از خدمت خارج نمود، و من ماندم با یک مشت معماران مورد اعتماد که او الحمدالله ساختمان‌ها را به اتمام رساندیم…

 

برشی از کتاب «خاطرات ممتحن‌الدوله»

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.